محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

302

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اين رو سالى مواليد پسر را بكشتند و سال ديگر واگذاشتند و نكشتند كه خردسالان بزرگ شوند و جاى مردگان را بگيرند بدينسان بسيار نشوند كه از كثرتشان بيم كنند و نابود نشوند و بر اين همسخن شدند . و مادر موسى به سال واگذاشتن ، پسران هارون را بزاد و چون سال ديگر بيامد موسى را در شكم داشت و سخت غمين شد از دلبستگى كه به كودك نزاده خود داشت و خدا عز و جل به دو وحى كرد كه نترس و غمين مباش كه ما او را به تو برگردانيم و پيمبرش كنيم و چون وى را بزادى در صندوق نه و به دريا بينداز و چون موسى را بزاد چنان كرد كه خدا فرموده بود و چون كودك از ديدهء او نهان شد به وسوسهء ابليس با خويش گفت : « چه كارى بود كه با پسرم كردم اگر پيش من كشته شده بود و به خاكش سپرده بودم و به كفن پيچيده بودم بهتر بود كه به دست خودم پيش ماهيان و جانوران دريا بيندازمش . » و آب صندوق را ببرد و آن را به جايى كه كنيزكان خانهء فرعون آب مىگرفتند نگهداشت و آن را بگرفتند و خواستند صندوق را بگشايند و يكيشان گفت در اين صندوق مالى هست و اگر ما آن را بگشاييم زن فرعون باور نكند كه چه در آن يافته‌ايم و آن را همچنانكه بود ببردند و به زن فرعون تسليم كردند و چون صندوق را بگشود و كودك را بديد محبت وى را در دل گرفت چنان كه نظير آن را با هيچكس نداشته بود . و دل مادر موسى از همه چيز غافل و به موسى مشغول بود و چون جلادان حكايت كودك را شنيدند تيغ به دست پيش زن فرعون آمدند تا او را بكشند و او به جلادان گفت : « برويد كه اين يكى گروه بنى اسرائيل را افزون نخواهد كرد . من پيش فرعون روم تا او را به من بخشد اگر بخشيد كه نكوئى كرده‌ايد و اگر گفت او را بكشيد شما را ملامت نكنم . » و چون موسى را پيش فرعون آورد گفت : « مايهء روشنى چشم من و تو خواهد بود » . فرعون گفت : « روشنى چشم تو باشد اما چشم من نه . »